خاک نگاه

شعر ... موسیقی ... هنر ... سخن دل ...



About Weblog


چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها فرد می شوم

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

...

افق نگاهتان بی انتها...

شب مهتابی


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

شعر کوتاه
شراب نور
غزلی زیبا و ماندگار از محمدعلی بهمنی
غزلی از استاد عماد خراسانی
شاملو ...
منزوی و شعری نو ...
محمد تقی بهار ...
خوش به حال روزگار ...
غزلی زیبا و بیاد ماندنی از شاعر عزیز هم روزگارمون "محمدعلی بهمنی"
ستاره اي ديگر از آسمان شعر و ادب ايران زمين ...

Archive

مهر 1391
آذر 1390
تیر 1390
مهر 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

Category

شعر
موسیقی
سخن دل
هنر
متفرقه
سخن مدیر وبلاگ

Links

عاشقانه ها
دختري تنها
سكوت ماه
مهتاب عشق
مهماني ماه
فال حافظ
روياي شيرين من
نجواي ستاره ها
انجمن شاعران ايران
نگار
عشق مخصوص
ديرينه دل
حريم دل
محفل عشق
شعر دشتي(اشعار استاد هاشمي زاده)
تو شعر نابي با رديفي از تبسم
راز دل
مهتاب نامه ها
بي امان
خلوت دل
در مسير انتظار
رها تا ...(شعر و داستان)
قاصدك غمگين
عطش شكن
سوشيانت
عشق را زیر باران باید جست
فوران (مرتضي پارسا)
سرباز خونه (محمدجواد)
اعتراض
قالب بلاگفا

Rss



چند شعر کوتاه از شاعر معاصر "سینا به منش"

 


گوسفنداني بوديم
 
خرمان کردند
 
گرگ شديم

* * * * *


دستم بگير
دارم به يادت ...
 
 ...              مي افتم
 

* * * * *

آنجا نشسته اي
ولبخند ميزني
اما دستي تکان نميدهي
 
اي کاش آن قاب
قاب پنجره بود
 

* * * * *


آه
يک آهو بود
ناتمام ....
           مُرد
 

* * * * *


پروانه
براي پرواز رنگينش
محتاج پيله است
 
بگذار تنها باشم

* * * * *


سلسله اشکانيان چشمانم
هيچگاه منقرض نخواهد شد
من
از تبار آل مويه ام
 

* * * * *


با تو به دنيا آمده بود
کوچک
 
براي همراهي ات
دست که بر شانه ات گذاشت
ديگر براي خودش مرگي شده بود
 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 12:47 توسط شب مهتابی |


ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا

شراب نور به رگهاي من دويد بيا

 

ز بس به دامن شب اشك انتظارم ريخت

گل سپيده شكفت و سحر دميد بيا

 

شهاب ياد تو در آسمان خاطر من

پياپي از همه سو خط زر كشيد بيا

 

ز بس نشستم و با شب حديث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا

 

به وقت مرگم اگر تازه مي كني ديدار

بهوش باش كه هنگام آن رسيد بيا

 

به گام هاي كسان مي برم گمان كه تويي

دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا

 

نيامدي كه فلك خوشه خوشه پروين داشت

كنون كه دست سحر دانه دانه چيد بيا

 

اميد خاطر سيمين دل شكسته تويي

مرا مخواه از اين بيش نا اميد بيا

(سيمين بهبهاني)

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:59 توسط شب مهتابی |


 

اين شفق است يا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو


من به كجا رسيده ام؟ جان دقايقم بگو

 


آيينه در جواب من باز سكوت مي كند


باز مرا چه مي شود؟ اي تو حقايقم بگو

 


جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را


در همه حال خوب من با تو موافقم بگو


 

پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا


شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو


 

با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش


منظره هاي عقل را با من سابقم بگو


 

من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم


حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو


 

يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم


يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 13:19 توسط شب مهتابی |


 

استاد عماد الدین حسن برقعی مشهور به عماد خراسانی (۱۳۰۰ ـ ۱۳۸۲)

 

درس غم

 

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا

درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا

 

دل من پير شد از بس كه جفا ديد و جفا

ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

 

آنچه مي خواست دلم چرخ جفا پيشه نداد

وآنچه بيزار از آن بود دلم ، داد مرا

 

غم مگر بيشتر از اهل جهان بود كه چرخ

ديد و سنجيد و پسنديد و فرستاد مرا

 

در دلم ريخته بس بر سر هم غم سرغم

دل مخوانيد ، خدا داده غم آباد مرا

 

زندگي يك نفسم مايه ي شادي نشده است

آه اگر مرگ نخواهد كه كند شاد مرا

 

ترسم از ضعف ، پريدن ز قفس نتوانم

گر كه صياد ، زماني كند آزاد مرا

 

آرزوي چمنم كم كمك از خاطر رفت

بس در اين كنج قفس بال و پر افتاد مرا

 

يك دل و اين همه آشوب و غم و درد عماد

كاشكي مادر ايام نميزاد مرا

 

 

ذکر خیرش در جمع عاشقان فراموش مباد.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 13:46 توسط شب مهتابی |


 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:27 توسط شب مهتابی |


 

 

تصوير

 

رعنا و سرفراز

به گونه ي سروي كشيده ، از باغ قالي

ديدگانش ،

- با عاشق ترين نگاهي كه مي توان داشت-

دريغا ، اما ،

خيره در رو به روي خالي.

بازو فكنده به گردن قابي

كه من براي هميشه ، در آن مرده ام

و بازويي ديگر - بلا تكليف -

رها شده ، در امتداد قامتي كه منش ،

به هزار بوسه بار آورده ام.

و دهاني چنان بسته ،

كه گويي ،

جز به گفتن "دوستت مي دارم"

گشوده نخواهد شد

و لباني چنان كه پنداري پس از من

هرگز به بوسه اي از اينان

ربوده نخواهد شد

آنك : ردي از تيغ آبدار بوسه ي من

كه گويي تا قيامت

راه هر بوسه يي را بر آن دهان خواهد بست.

و بندي از طلسم واره ي نام منش بر گلو

كه هم پنداري

تا قيامت نخواهد شكست.

و گيسوان به بي قراري ،

چنان بر شانه هايش فرو افتاده

كز اينان ، پنداري

هرگزش ، تاب دوري نيست

و عشق به خودنمايي

چنان در چشم هايش بي پروا

كه انگارش ديگر

تاب مستوري نيست

 

*

 

تماشا ،

فرو مي گذارم.

و به تسكين دل بي آرامم

تصوير را

به سختي

بر سينه مي فشارم

در باران

ياراي ديدن ندارم.

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 10:30 توسط شب مهتابی |


 

 

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته

 است.وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان

ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به

 امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

 

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا

کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که

دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

 

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

 

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

 

و بهار اینچنین سرود :

 

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست

 

سپس واژه های :

 

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

 

بهار سرود :

 

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار

 

و در آخر:

 

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

 

و بهار چنین سرود :

 

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

 

بهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از

 رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این

 امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز

 دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده

 باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهار این

 چهار چیز را بسراید :

 

آینه ، اره ، کفش ، غوره

 

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را

 هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست

 و آن این است:

 

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت!

 

 

یادش گرامی باد و روانش شاد.


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:3 توسط شب مهتابی |


 

با عرض تبریک نوروز ۸۹ ، برای همه ی همدلان عزیز سالی

 

 سرشار از موفقیت و شادکامی آرزومندم.

 

 

  *                              *                               *

 

شعری زیبا و بیاد ماندنی از زنده یاد استاد : فریدون مشیری

 

 

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،

 

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

 

آسمان آبی و ابر سپید ،

 

برگ های سبز بید ،

 

 

عطر نرگس ، رقص باد ،

 

نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،

 

خلوت گرم کبوترهای مست ...

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار!

 

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

 

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

 

خوش به حال دختر میخک _ که می خندد به ناز_

 

خوش به حال جام لبریز از شراب

 

خوش به حال آفتاب.

 

 

ای دل من ، گرچه _ در این روزگار _

 

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ،

 

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام ،

 

نقل و سبزه در میان سفره نیست ،

 

جامت _ از آن می که می باید _ تهی ست ،

 

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

 

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ،

 

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:45 توسط شب مهتابی |


 

 

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

 با خزان ات نیز خواهم ساخت، خاک بی خزانم!

 

 گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

 زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم

 

 بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری

 دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

 

 در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاه اش

 شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

 

 گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما

 جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم

 

 نیستی شاعر که تا معنای ((حافظ)) را بدانی

 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

 

 عقل یا احساس، حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب!

 کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

 

 

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:30 توسط شب مهتابی |


 

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

خلقي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد

يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه

هر كس به زباني صفت مدح تو گويد

مطرب به سرود ني و بلبل به ترانه

...

براستي اين غزل بسيار آشنا ، معروف و جاري بر زبانها از

 كيست ؟!

آيا از اشعار ديگر اين شاعر، قطعه اي مي شناسيم؟!

اصلا اسم اين شاعر را چقدر شنيده ايم؟!

افسوس كه بعضي بزرگان چقدر غريبند و نا شناس ...

البته خرده اي نيست كه انگار اين عادت غلط ديرينه ي ما شده.

بگذريم ، كه هدف گله كردن نيست.

 

     *            *              *

 

اين شعر از " هلالي استرآبادي"  معروف به "هلالي جغتايي

 و متخلص به "هلالي" مي باشد.

(هر چند غزل مذكور با اختلافاتي در ابيات، به " خيالي سمرقندي"

  شاعرمعاصر و هم تخلص هلالي جغتايي نيز نسبت داده شده)

 

با تو هر ساعت مرا عرض نيازست اين همه

من نميدانم تو را با من چه نازست اين همه؟

خنده ات جانست و لب جان بخش و خطت جانفزا

مايه ي جمعيت و عمر درازست اين همه

 

هلالي جغتايي قطعا يكي از بهترين غزلسرايان ايران و يكي

 از بزرگترين شاعران اواخر قرن نهم و اوايل قرن دهم بوده

 است.

 

تو را گهي كه نظر بر من خراب افتد

دلم ز بسكه تپد در من اضطراب افتد

دلم بياد لبت هر زمان شود بيخود

علي الخصوص زماني كه در شراب افتد

 

اين شاعر در زمان خويش نيز شهرت فراوان داشته و معاصران

 وي ، او را بزرگ داشته اند.

از اقسام مختلف شعر ، غزل را بهتر مي سرود و بياني بسيار

 لطيف و شورانگيز و روان و سليس دارد.

پس از آن نيز در مثنوي بيش از اقسام ديگر زبردست بوده و

البته قصايد وي چندان استادانه نيست.

 

روز من شب شد و آن ماه به راهي نگذشت

اين چه عمريست كه سالي شد و ماهي نگذشت؟

ذوق آن جلوه مرا كشت ، كه وي از سر ناز

آمد و گاه گذشت از من و گاهي نگذشت

 

از معروفترين اشعار او علاوه بر غزليات ، مثنوي شاه و درويش

 و ليلي و مجنون و صفات العاشقين مي باشد.

 

چنان از پا فكند امروزم  آن رفتار و قامت هم

كه فردا بر نخيزم ، بلكه فرداي قيامت هم

اگر من مردم از سنگ ملامت بر سر كويش

سگان كوي او را زنده مي خواهم ، سلامت هم

 

درباره ي مرگ او نقلها زياد است اما آنچه بر مي آيد اين است

 كه بخاطر حسادت نزديكان و بدخواهان در نزديكي هرات به

 قتل مي رسد.

 

 *                         *                      *

 

مي گويند در محلي كه او را براي كشتن مي بردند سر او را

شكسته بودند ، چنانكه خون به رويش مي دويد ، و در آن محل

 اين مقطع را مي خواند :

 

اين قطره ي خون چيست به روي تو، هلالي؟

گويا كه دل از غصه به روي تو دويده

 

*                       *                        *

 

تاريخ تولد وي به درستي معلوم نيست ، هر چند تاريخ كشته

 شدنش نيز با اختلافهاي زيادي نقل شده كه در ميان آنان سال

  936 (در هرات) قوي تر است.

 

خراب يك نظر از چشم نيم خواب توايم

بحال ما نظري كن ، كه ما خراب توايم

سوال ما به تو از حد گذشت ، لب بگشا

كه سالهاست كه در حسرت جواب توايم

چه حد آن كه توانيم هم عنان تو شد ؟

همين سعادت ما بس كه : در ركاب توايم

عتاب تو كشد و ناز تو هلاك كند

هلاك ناز تو و كشته ي عتاب توايم

 

*                              *                            *

 

نقل است كه هنگامي كه عبيدالله خان خراسان را به تصرف

 خود درآورد ، هلالي را به ملازمت خود بر گرفت.

هلالي در رباعي به هجو گفته بود كه :

 

غارت كني و مال مسلمان ببري

كافر باشم اگر مسلمان باشي

 

با اينكه پس از آن  ابياتي در مدح عبيدالله خان بر زبان آورد ،

 اما بخاطر غرض ورزي حسودان حكم قتل او صادر شد.

 

 *                            *                          *

 

مي گويند هنگامي كه هلالي در هرات به قتل رسيد و پس

 از آنكه بي جرمي مولانا هلالي و خونريزي ناحق او بر

عبيدالله خان ثابت شد ، عبيدالله سخت پشيمان شد و روزي

 به تصور همين مساله ، ديوان شعرهلالي را باز كرد كه اين

بيت بر بالاي صفحه نقش بست :

 

ما را به جفا كشته ، پشيمان شده باشي

خون دل ما ريخته ، حيران شده باشي

 

*                         *                            *

 

اشعار اين صاحبدل و صاحب ذوق هر يك شور و حالي خاص

 دارد كه سيري از آن ممكن نيست.

لازم به ذكر است كه ديوان اشعار اين بزرگوار توسط انتشارات

 سنايي و به كوشش استاد ارجمند سعيد نفيسي به چاپ

 رسيده است که مطالب فوق نيز برگرفته از مقدمه ي همين

كتاب مي باشد. 

 

*                           *                          *

 

با آرزوي اينكه اين معرفي مورد پسند عزيزان همدل قرار گرفته

 باشد و با ذكر غزلي از اين صاحب نفس ، گفتار را به پايان

 مي بريم كه خود چنين مي گويد :

بهتر آنست ، هلالي ، كه نهان ماند راز

سر خود فاش مكن ، محرم اسرار كجاست ؟

 

 

چون قامت آن سرو سهي كرد هلاكم

سروي بنشانيد ، روان ، بر سر خاكم

 

رفتي و دلم چاك شد از دست تو دلبر

باز آ و قدم رنجه نما در دل چاكم

 

گفتي كه : هلاكت كنم از ناز و كرشمه

بنشين ، كه من از دست تو امروز هلاكم

 

شاديم بخاك قدمت ، همچو هلالي

نه بر سر گورم قدم ، از ناز ، كه خاكم

 

روحش شاد.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:19 توسط شب مهتابی |


 

 

 

صبح

 

سوار بر قطار ستارگان سحرگاهي از ره رسيد

 

تو نيامدي ،

 

گنجشك هاي منتظر

 

دور خانه ي من نشستند

 

و به هر سايه به خود لرزيدند

 

تو نيامدي ،

 

شعر

 

از دلم به دهانم

 

از لب هايم به دلم پر كشيد

 

تو نيامدي ،

 

آفتاب

 

از سر سروها به انتهاي خيابان سر كشيد

 

تو نيامدي .

 

مه مي داند

 

كه بايد برخيزد

 

و به خانه ي خود بيايد

 

در سينه ي من.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:14 توسط شب مهتابی |


 

اين اسم را اولين بار در فيلم بسيار زيباي "شبهاي روشن"

شنيدم. نام كتاب شعري بود و در فيلم نيز قسمتي از شعر

"ميعاد در لجن" خوانده مي شد.

چقدر دنبال شاعر و كتابش گشتم ...! به قول شاعرش:

 بگذريم ...، گذشتن خوش است.

شاعر اين كتاب  زنده ياد " نصرت رحماني " است.

 

 كتابهاي ديگر او :

كوچ و كوير ، 1334

ترمه ، 1336

ميعاد در لجن ، 1346

حريق باد ، 1349

شمشير معشوقه ي قلم ، 1368

پياله دور دگر زد ، 1369

بيوه ي سياه ، 1381( چاپ توسط فرزندش آرش)

 

تولدش تهران 1306  و عروجش 1379 رشت در خانه اي

 قديمي ...

كه مي گفت :

" هنگام بدرقه عشق

پيراهني چندان سپيد به تن كن

كه گويي برهنه اي"

 

نصرت رحماني از شاعران مطرح دهه‌هاي 40 و 50 ايران بود.

 روابط نزديک وي با نيما يوشيج و همچنين با برخي از شاعران

 نوپرداز ايراني باعث شد به سمت سرايش شعرهايي در قالب

نيمايي برود.

( عکس : شاملو و نصرت رحمانی)

شاملو او را استاد و پيشكسوت خود مي خواند و همسرش

نيز چنين می گفت :

 زندگی با شاعری مثل نصرت ، مثل نگهداری از یک شیشه ی

 عطر گرانبهاست.

در اين مجال شعر ماندگار"ميعاد در لجن" را از همين كتاب

با هم مي خوانيم.

روح آسماني اش سرشار از آرامش باد.

 

رقصيد

پر زد ، رميد

از لب انگشت او پريد

{سكه}

گفتم : خط

 *

 پروانه ي مسين

پرواز كرد

چرخيد ، چرخيد

پرپر زنان چكيد ، كف جوي پر لجن.

 *

 تابيد ، سوخت فضا را نگاه ها

بر هم رسيد

در هم خزيد

در سينه عشق هاي سوخته فرياد مي كشيد:

_ اي ياس ، اي اميد !

 *

 آسيمه سر به سوي ((سكه)) تاختيم

از مرز هست و نيست

تا جوي پر لجن

با هم شتافتيم

آنگه نگاه را به تن سكه بافتيم.

 *

 پروانه ي مسين

آئينه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ي لجن !

و هر دو روي آن

خط بود

خطي به سوي پوچ ، خطي به مرز هيچ

 *

 اندوه لرد بست

در قلبواره اش

و خنده را شيار لبانش مكيد و گفت :

_ پس ... نقش شير ؟

روئيد اشك

خاموش گشت ، خاموش

 *

 گفتم :

_ كنام شير لجن زار نيست ، نيست !

خط است و خال

گذرگاه كرم ها

اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است

ميعادگاه زشتي و پستي ست.

 *

 از هم گريختيم

بر خط سرنوشت

خونابه ريختيم.

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:45 توسط شب مهتابی |