|
صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهي از ره رسيد
تو نيامدي ،
گنجشك هاي منتظر
دور خانه ي من نشستند
و به هر سايه به خود لرزيدند
تو نيامدي ،
شعر
از دلم به دهانم
از لب هايم به دلم پر كشيد
تو نيامدي ،
آفتاب
از سر سروها به انتهاي خيابان سر كشيد
تو نيامدي .
مه مي داند
كه بايد برخيزد
و به خانه ي خود بيايد
در سينه ي من.
اين اسم را اولين بار در فيلم بسيار زيباي "شبهاي روشن" شنيدم. نام كتاب شعري بود و در فيلم نيز قسمتي از شعر "ميعاد در لجن" خوانده مي شد. چقدر دنبال شاعر و كتابش گشتم ...! به قول شاعرش: بگذريم ...، گذشتن خوش است. شاعر اين كتاب زنده ياد " نصرت رحماني " است. كتابهاي ديگر او : كوچ و كوير ، 1334 ترمه ، 1336 ميعاد در لجن ، 1346 حريق باد ، 1349 شمشير معشوقه ي قلم ، 1368 پياله دور دگر زد ، 1369 بيوه ي سياه ، 1381( چاپ توسط فرزندش آرش) تولدش تهران 1306 و عروجش 1379 رشت در خانه اي قديمي ... كه مي گفت : " هنگام بدرقه عشق پيراهني چندان سپيد به تن كن كه گويي برهنه اي" نصرت رحماني از شاعران مطرح دهههاي 40 و 50 ايران بود. روابط نزديک وي با نيما يوشيج و همچنين با برخي از شاعران نوپرداز ايراني باعث شد به سمت سرايش شعرهايي در قالب نيمايي برود. ( عکس : شاملو و نصرت رحمانی) شاملو او را استاد و پيشكسوت خود مي خواند و همسرش نيز چنين می گفت : زندگی با شاعری مثل نصرت ، مثل نگهداری از یک شیشه ی عطر گرانبهاست. در اين مجال شعر ماندگار"ميعاد در لجن" را از همين كتاب با هم مي خوانيم. روح آسماني اش سرشار از آرامش باد. رقصيد پر زد ، رميد از لب انگشت او پريد {سكه} گفتم : خط * پروانه ي مسين پرواز كرد چرخيد ، چرخيد پرپر زنان چكيد ، كف جوي پر لجن. * تابيد ، سوخت فضا را نگاه ها بر هم رسيد در هم خزيد در سينه عشق هاي سوخته فرياد مي كشيد: _ اي ياس ، اي اميد ! * آسيمه سر به سوي ((سكه)) تاختيم از مرز هست و نيست تا جوي پر لجن با هم شتافتيم آنگه نگاه را به تن سكه بافتيم. * پروانه ي مسين آئينه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ي لجن ! و هر دو روي آن خط بود خطي به سوي پوچ ، خطي به مرز هيچ * اندوه لرد بست در قلبواره اش و خنده را شيار لبانش مكيد و گفت : _ پس ... نقش شير ؟ روئيد اشك خاموش گشت ، خاموش * گفتم : _ كنام شير لجن زار نيست ، نيست ! خط است و خال گذرگاه كرم ها اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است ميعادگاه زشتي و پستي ست. * از هم گريختيم بر خط سرنوشت خونابه ريختيم.
سعید بیابانکی متولد سال 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن اصفهان است. وی از سال 1364 به صورت جدی به شعر پرداخته و هم اکنون در حوزه ی هنری تهران سردبیر سایت واحد ادبیات و مسئول انجمن شعر طنز حوزه هنری است. وی با نشریاتی از جمله جام جم، همشهری و فصل نامه ی شعر حوزه ی هنری همکاری دارد.بیابانکی سه کتاب شعر به نام های رد پایی بر برف (سال 69 انتشارات حوزه ی هنری) نیمی از خورشید (سال 76 انتشارات همسایه در قم)، نه تورنجی نه اناری (سال 82 انتشارات نقش مانا اصفهان) به چاپ رسانده و در زمینه ی شعر کودک نیز پنج کتاب دارد. مجموعه آوازهای گم شده وی زیر چاپ است و همچنین گزیده ی کوچک فانتزی از مولانا به نام یک قطره دریا، هم با تلاش این شاعر و به زودی به مجموعه آثارشان اضافه خواهد شد. بیابانکی بیشتر شعر کلاسیک بالاخص غزل، رباعی و... سروده و کمتر به شعر سپید پرداخته است، ترانه های او نیز اجرا و پخش شده است و تسلط خوبی هم در شعر طنز دارد بطوری که مسئولیت انجمن های ماهانه ی شعر طنز در حوزه ی هنری تهران بر عهده ی اوست. غزلی زیبا از این شاعر معاصر را با هم می خوانیم. يخواب كودك من ! شب است و باغچه هاي تهي ز ميخك من و بوي خاطره ها در حياط كوچك من حياط خلوت من از سكوت سرشار است كجاست نغمه ي غمگينت اي چكاوك من ؟ به سكه سكه ي اشكم تو را خريدارم تويي بهاي پس اندازهاي قلك من بگير دست مرا اي عروس دريايي بيا به ياري دنياي بي عروسك من تو را به رشته اي از آرزو گره زده اند به پشت پنجره ي سينه ي مشبك من كسي نيامده _ حتي كلاغ هاي سياه _ به قصد غارت جاليز بي مترسك من كبوترانه بيا تخم آشتي بگذار ميان گودي انگشت هاي كوچك من شب است و خواب عميقي ربوده شهر مرا كجاست شيطنت كودكي و سوتك من ؟ بترس از اين همه لولو كه پشت پنجره اند بخواب شعر قشنگم ، بخواب كودك من ...
از کوچه فرار می کردم و هرگز نرسیدم به تو تا کنار پنجره ساعت های دیواری را غروب کنیم
آب و آبي با تو مي جوشد آسمان يا هر چه دريايي است سبز و سوري با تو مي رويد زمين يا هر چه زيبايي است ارغنون و عشق با تو مي ماند لحن دل يا آنچه ليلايي است مهر و مينو با تو مي تابد آنچه روشن آنچه رويايي است ... چشم مي چرخد تو را و باغ مي چرخد من نمي گويم خيل شب بوهاي شادابي كه مي چرخند و مي جوشند و مي رويند مي گويند: "در چه چشمي" "با چه آييني" "چنين آيينه آرايي است" من نمي دانم تو را آنسان كه بايد گفت من نمي گويم از تو گفتن پاي دل در گل بالهاي شعر من در بند من نمي گويم خيل بارانهاي بارآور كه مي بارند و مي پويند و مي جويند مي گويند: "تا نفس باقي است " زيبا "فرصت چشمت تماشايي است"
سارا مسينايي در روز اول تابستان 1361 در تهران به دنيا آمد. او كه سالهاست ساكن غربت است سپيده هاي نوجواني اش را با نام " يك خليج فاصله " در سال 1383 در ايران منتشر كرده و مجموعه ي " پندارهاي بي قراري" كه شعر زير از اين مجموعه انتخاب شده ، دومين مجموعه شعر ايشان مي باشد. این قطعه شعر زیبا را با هم می خوانیم . . . بهانه ي خفتن در پناه همين سرودن ها به خواب مي روم و تو هستي در انزواي پلك هايم لميده اي با استكان خالي شده سيگار سوخته اي لاي انگشتانت قبل از من آمده بودي مي رسم ، تو بهانه ي رفتن سر می كني مي گريم پلك پلك از چشمانم مي روي در پناه همين سرودن ها به خواب مي روم تا تو باز بهانه ي رفتن از سر كني سارا مسینایی
با تبریک صمیمانه ی عید سعید فطر بر تمامی روزه دارن عزیز و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما آسمانیان
ضمن تسلیت ایام سوگواری مولا علی علیه السلام در این شبهای پرعظمت محتاج دعای خیر تمامی دوستان هستم.
این بار مثنوی کوتاه و بسیار زیبایی از این شاعر گرانقدر هم روزگارمان برای شما عزیزان می گذارم. و انشا الله در پست های بعد نیز سعی خواهم کرد بیشتر ازاشعار این آسمانی تبار استفاده بکنم. با توجه به وضعیت جسمی ایشان برایشان سلامتی و طول عمر را از خداوند مهربان آرزومندیم. باران تاريك آنكه آواز مرا آزرد و رفت بهترين تصنيف من را برد و رفت رفت و گرداب نگاهم را نديد رفت و طوفان هاي آهم را نديد واي بر آن روز سرد پر غبار واي بر آن جاده ي بغض انتظار من نگاهم سرد و باران خورده بود او تبسم بر لبش پژمرده بود من به عطر هوش خود الكل زدم گونه ي خود را برايش گل زدم اين رياي لحظه ي لبخند بود اين براي گريه ي من پند بود ناگهان لرزيد دست كينه ام زخم هق هق باز شد در سينه ام او لبم را ديد لرزان در سلام او به بغضم خيره شد در ازدحام من به گوش خود صدايش مي زدم سنج ويراني برايش مي زدم در خزان آخرين دم هاي او گريه كردم بر عزيزم هاي او اي مسافر هاي هايم را ببين ! زخمي لنگ صدايم را ببين ! بي تو چون تنها شدم با درد من با عزيزم ها چه خواهم كرد من بي تو من با داغ خود دق مي كنم بي تو احساس شقايق مي كنم قطع كن اي آسمان يك لحظه برف اي عزيزم ها بگيريدش به حرف عشق من ! آتش مزن افكار من صبر كن اندازه ي سيگار من من تو را گم كرده ام دستم بگير من تلاطم كرده ام دستم بگير عين بغض سرد دلگيران شدم از خداحافظ مگو ، ويران شدم مثل خنجر تلخ و خونسردي برو اي خداحافظ تو نامردي برو اي خداحافظ خدا لالت كند روي نعش گريه غسالت كند آه چشم پرغبارم را ببين واي دست سوگوارم را ببين من پر از آه تو در آيينه ام سر بنه اي مهربان بر سينه ام من طنين گريه در گوش توام من تشنج هاي آغوش توام امشب اي كابوس لب ! پيشم بمان بر سر بالين تشويشم بمان من به دنبال سفر زين مي كنم جاده ها را بي تو نفرين مي كنم بي تو بايد زندگي را چيد و مرد بي تو بايد عشق را نوشيد و مرد بي تو لكنت بي تو لعنت بر عبور بي تو نفرين بر درختان صبور
با سلام خدمت تمامی دوستان همدل و همیشه همراه. نمیدونم دلیل این تاخیر طولانی مدتم رو چطور توضیح بدم و چگونه بیان کنم ... فقط می تونم اول از تمامی عزیزان عذر خواهی کنم و دوم اینکه از همه ی مهربانی های دوستان و عزیزانی که در این مدت سر زدند و پیغام گذاشته و یا نگذاشته اند صمیمانه تشکر و سپاسگذاری کنم. من برای خوانندگان و بازدید کنندگان این وبلاگ احترام خاصی قایل هستم و امیدوارم دوستان عزیز این غیبت رو خدای نکرده به حساب بی احترامی نگذارند. این بار با غزلی زیبا از شاعر جوان و خوب هم روزگارمون جناب فاضل نظری با شما همراه هستم ... و مثل همیشه منتظر و چشم به راه راهنمایی ها و نظرات ارزشمند شما مهربانان. از باغ مي برند چراغاني ات كنند تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند كه زنداني ات كنند اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه اي ست كه قرباني ات كنند
اوايل خواهرم را مسخره مي كرد. به سوفيا مي گفت خرگوش سوفي. گمانم به خاطر اين بود كه سوفيا موهاش رو _ عينهو دو گوش خرگوش روي سرش گره مي زد. يا شايد هم بخاطر دندان هاش بود. دندان هاي جلويي سوفيا عين دندان خرگوش ها بزرگ بود. اما بعد عاشق سوفيا شد. حتي نامه ي عاشقانه اي به من داد تا بدهم به سوفيا. سوفيا نامه اش را نخوانده پاره كرد و كاغذ پاره ها را از توي پنجره ريخت پايين. بعد از آن بالا فرياد زد : خفه شو و برو گم شو ! غروب يكشنبه اي بود. حالا غروب هر يكشنبه مي آيد اينجا و چند ساعتي مي نشيند روي دوچرخه اش و بعد مي رود. مي گويد دلش مي خواهد سوفيا تنها يك بار _ تنها يك بار _ باز هم آن پنجره را باز كند و به او بگويد خفه شو و برو گم شو ! مي گويد ديگر هيچ چيز را مثل آن خفه شو و برو گم شو ! دوست ندارد. داده است با خط زيبايي در تابلويي برايش نوشته اند خفه شو و برو گم شو! مي گويد تابلو را كوبيده است به ديوار اتاق اش. پدرم مي گويد مشاعرش را از دست داده است . من نمي دانم مشاعر يعني چه اما خوب مي دانم مدت ها است سوفيا از اينجا رفته و ديگر هم بر نمي گردد. يعني چهار سال پيش كه من تازه رفته بودم مدرسه با يك راننده تاكسي عروسي كرد و رفت جنووا . حالا ما به او عادت كرده ايم. يعني وقتي غروبي او را روي دوچرخه اش مي بينيم كه به ديوار تكيه داده ، يادمان مي آيد يكشنبه است.
|
About![]()
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
عاشقانه ها
آلبوم تصاویر استاد شجریان |