|
اي تير غمت را دل عشاق نشانه خلقي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه هر كس به زباني صفت مدح تو گويد مطرب به سرود ني و بلبل به ترانه ... براستي اين غزل بسيار آشنا ، معروف و جاري بر زبانها از كيست ؟! آيا از اشعار ديگر اين شاعر، قطعه اي مي شناسيم؟! اصلا اسم اين شاعر را چقدر شنيده ايم؟! افسوس كه بعضي بزرگان چقدر غريبند و نا شناس ... البته خرده اي نيست كه انگار اين عادت غلط ديرينه ي ما شده. بگذريم ، كه هدف گله كردن نيست. * * * اين شعر از " هلالي استرآبادي" معروف به "هلالي جغتايي" و متخلص به "هلالي" مي باشد. (هر چند غزل مذكور با اختلافاتي در ابيات، به " خيالي سمرقندي" شاعرمعاصر و هم تخلص هلالي جغتايي نيز نسبت داده شده) با تو هر ساعت مرا عرض نيازست اين همه من نميدانم تو را با من چه نازست اين همه؟ خنده ات جانست و لب جان بخش و خطت جانفزا مايه ي جمعيت و عمر درازست اين همه هلالي جغتايي قطعا يكي از بهترين غزلسرايان ايران و يكي از بزرگترين شاعران اواخر قرن نهم و اوايل قرن دهم بوده است. تو را گهي كه نظر بر من خراب افتد دلم ز بسكه تپد در من اضطراب افتد دلم بياد لبت هر زمان شود بيخود علي الخصوص زماني كه در شراب افتد اين شاعر در زمان خويش نيز شهرت فراوان داشته و معاصران وي ، او را بزرگ داشته اند. از اقسام مختلف شعر ، غزل را بهتر مي سرود و بياني بسيار لطيف و شورانگيز و روان و سليس دارد. پس از آن نيز در مثنوي بيش از اقسام ديگر زبردست بوده و البته قصايد وي چندان استادانه نيست. روز من شب شد و آن ماه به راهي نگذشت اين چه عمريست كه سالي شد و ماهي نگذشت؟ ذوق آن جلوه مرا كشت ، كه وي از سر ناز آمد و گاه گذشت از من و گاهي نگذشت از معروفترين اشعار او علاوه بر غزليات ، مثنوي شاه و درويش و ليلي و مجنون و صفات العاشقين مي باشد. چنان از پا فكند امروزم آن رفتار و قامت هم كه فردا بر نخيزم ، بلكه فرداي قيامت هم اگر من مردم از سنگ ملامت بر سر كويش سگان كوي او را زنده مي خواهم ، سلامت هم درباره ي مرگ او نقلها زياد است اما آنچه بر مي آيد اين است كه بخاطر حسادت نزديكان و بدخواهان در نزديكي هرات به قتل مي رسد. * * * مي گويند در محلي كه او را براي كشتن مي بردند سر او را شكسته بودند ، چنانكه خون به رويش مي دويد ، و در آن محل اين مقطع را مي خواند : اين قطره ي خون چيست به روي تو، هلالي؟ گويا كه دل از غصه به روي تو دويده * * * تاريخ تولد وي به درستي معلوم نيست ، هر چند تاريخ كشته شدنش نيز با اختلافهاي زيادي نقل شده كه در ميان آنان سال 936 (در هرات) قوي تر است. خراب يك نظر از چشم نيم خواب توايم بحال ما نظري كن ، كه ما خراب توايم سوال ما به تو از حد گذشت ، لب بگشا كه سالهاست كه در حسرت جواب توايم چه حد آن كه توانيم هم عنان تو شد ؟ همين سعادت ما بس كه : در ركاب توايم عتاب تو كشد و ناز تو هلاك كند هلاك ناز تو و كشته ي عتاب توايم * * * نقل است كه هنگامي كه عبيدالله خان خراسان را به تصرف خود درآورد ، هلالي را به ملازمت خود بر گرفت. هلالي در رباعي به هجو گفته بود كه : غارت كني و مال مسلمان ببري كافر باشم اگر مسلمان باشي با اينكه پس از آن ابياتي در مدح عبيدالله خان بر زبان آورد ، اما بخاطر غرض ورزي حسودان حكم قتل او صادر شد. * * * مي گويند هنگامي كه هلالي در هرات به قتل رسيد و پس از آنكه بي جرمي مولانا هلالي و خونريزي ناحق او بر عبيدالله خان ثابت شد ، عبيدالله سخت پشيمان شد و روزي به تصور همين مساله ، ديوان شعرهلالي را باز كرد كه اين بيت بر بالاي صفحه نقش بست : ما را به جفا كشته ، پشيمان شده باشي خون دل ما ريخته ، حيران شده باشي * * * اشعار اين صاحبدل و صاحب ذوق هر يك شور و حالي خاص دارد كه سيري از آن ممكن نيست. لازم به ذكر است كه ديوان اشعار اين بزرگوار توسط انتشارات سنايي و به كوشش استاد ارجمند سعيد نفيسي به چاپ رسيده است که مطالب فوق نيز برگرفته از مقدمه ي همين كتاب مي باشد. * * * با آرزوي اينكه اين معرفي مورد پسند عزيزان همدل قرار گرفته باشد و با ذكر غزلي از اين صاحب نفس ، گفتار را به پايان مي بريم كه خود چنين مي گويد : بهتر آنست ، هلالي ، كه نهان ماند راز سر خود فاش مكن ، محرم اسرار كجاست ؟ چون قامت آن سرو سهي كرد هلاكم سروي بنشانيد ، روان ، بر سر خاكم رفتي و دلم چاك شد از دست تو دلبر باز آ و قدم رنجه نما در دل چاكم گفتي كه : هلاكت كنم از ناز و كرشمه بنشين ، كه من از دست تو امروز هلاكم شاديم بخاك قدمت ، همچو هلالي نه بر سر گورم قدم ، از ناز ، كه خاكم روحش شاد.
صبح سوار بر قطار ستارگان سحرگاهي از ره رسيد تو نيامدي ، گنجشك هاي منتظر دور خانه ي من نشستند و به هر سايه به خود لرزيدند تو نيامدي ، شعر از دلم به دهانم از لب هايم به دلم پر كشيد تو نيامدي ، آفتاب از سر سروها به انتهاي خيابان سر كشيد تو نيامدي . مه مي داند كه بايد برخيزد و به خانه ي خود بيايد در سينه ي من.
اين اسم را اولين بار در فيلم بسيار زيباي "شبهاي روشن" شنيدم. نام كتاب شعري بود و در فيلم نيز قسمتي از شعر "ميعاد در لجن" خوانده مي شد. چقدر دنبال شاعر و كتابش گشتم ...! به قول شاعرش: بگذريم ...، گذشتن خوش است. شاعر اين كتاب زنده ياد " نصرت رحماني " است. كتابهاي ديگر او : كوچ و كوير ، 1334 ترمه ، 1336 ميعاد در لجن ، 1346 حريق باد ، 1349 شمشير معشوقه ي قلم ، 1368 پياله دور دگر زد ، 1369 بيوه ي سياه ، 1381( چاپ توسط فرزندش آرش) تولدش تهران 1306 و عروجش 1379 رشت در خانه اي قديمي ... كه مي گفت : " هنگام بدرقه عشق پيراهني چندان سپيد به تن كن كه گويي برهنه اي" نصرت رحماني از شاعران مطرح دهههاي 40 و 50 ايران بود. روابط نزديک وي با نيما يوشيج و همچنين با برخي از شاعران نوپرداز ايراني باعث شد به سمت سرايش شعرهايي در قالب نيمايي برود. ( عکس : شاملو و نصرت رحمانی) شاملو او را استاد و پيشكسوت خود مي خواند و همسرش نيز چنين می گفت : زندگی با شاعری مثل نصرت ، مثل نگهداری از یک شیشه ی عطر گرانبهاست. در اين مجال شعر ماندگار"ميعاد در لجن" را از همين كتاب با هم مي خوانيم. روح آسماني اش سرشار از آرامش باد. رقصيد پر زد ، رميد از لب انگشت او پريد {سكه} گفتم : خط * پروانه ي مسين پرواز كرد چرخيد ، چرخيد پرپر زنان چكيد ، كف جوي پر لجن. * تابيد ، سوخت فضا را نگاه ها بر هم رسيد در هم خزيد در سينه عشق هاي سوخته فرياد مي كشيد: _ اي ياس ، اي اميد ! * آسيمه سر به سوي ((سكه)) تاختيم از مرز هست و نيست تا جوي پر لجن با هم شتافتيم آنگه نگاه را به تن سكه بافتيم. * پروانه ي مسين آئينه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ي لجن ! و هر دو روي آن خط بود خطي به سوي پوچ ، خطي به مرز هيچ * اندوه لرد بست در قلبواره اش و خنده را شيار لبانش مكيد و گفت : _ پس ... نقش شير ؟ روئيد اشك خاموش گشت ، خاموش * گفتم : _ كنام شير لجن زار نيست ، نيست ! خط است و خال گذرگاه كرم ها اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است ميعادگاه زشتي و پستي ست. * از هم گريختيم بر خط سرنوشت خونابه ريختيم.
سعید بیابانکی متولد سال 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن اصفهان است. وی از سال 1364 به صورت جدی به شعر پرداخته و هم اکنون در حوزه ی هنری تهران سردبیر سایت واحد ادبیات و مسئول انجمن شعر طنز حوزه هنری است. وی با نشریاتی از جمله جام جم، همشهری و فصل نامه ی شعر حوزه ی هنری همکاری دارد.بیابانکی سه کتاب شعر به نام های رد پایی بر برف (سال 69 انتشارات حوزه ی هنری) نیمی از خورشید (سال 76 انتشارات همسایه در قم)، نه تورنجی نه اناری (سال 82 انتشارات نقش مانا اصفهان) به چاپ رسانده و در زمینه ی شعر کودک نیز پنج کتاب دارد. مجموعه آوازهای گم شده وی زیر چاپ است و همچنین گزیده ی کوچک فانتزی از مولانا به نام یک قطره دریا، هم با تلاش این شاعر و به زودی به مجموعه آثارشان اضافه خواهد شد. بیابانکی بیشتر شعر کلاسیک بالاخص غزل، رباعی و... سروده و کمتر به شعر سپید پرداخته است، ترانه های او نیز اجرا و پخش شده است و تسلط خوبی هم در شعر طنز دارد بطوری که مسئولیت انجمن های ماهانه ی شعر طنز در حوزه ی هنری تهران بر عهده ی اوست. غزلی زیبا از این شاعر معاصر را با هم می خوانیم. يخواب كودك من ! شب است و باغچه هاي تهي ز ميخك من و بوي خاطره ها در حياط كوچك من حياط خلوت من از سكوت سرشار است كجاست نغمه ي غمگينت اي چكاوك من ؟ به سكه سكه ي اشكم تو را خريدارم تويي بهاي پس اندازهاي قلك من بگير دست مرا اي عروس دريايي بيا به ياري دنياي بي عروسك من تو را به رشته اي از آرزو گره زده اند به پشت پنجره ي سينه ي مشبك من كسي نيامده _ حتي كلاغ هاي سياه _ به قصد غارت جاليز بي مترسك من كبوترانه بيا تخم آشتي بگذار ميان گودي انگشت هاي كوچك من شب است و خواب عميقي ربوده شهر مرا كجاست شيطنت كودكي و سوتك من ؟ بترس از اين همه لولو كه پشت پنجره اند بخواب شعر قشنگم ، بخواب كودك من ...
از کوچه فرار می کردم و هرگز نرسیدم به تو تا کنار پنجره ساعت های دیواری را غروب کنیم
آب و آبي با تو مي جوشد آسمان يا هر چه دريايي است سبز و سوري با تو مي رويد زمين يا هر چه زيبايي است ارغنون و عشق با تو مي ماند لحن دل يا آنچه ليلايي است مهر و مينو با تو مي تابد آنچه روشن آنچه رويايي است ... چشم مي چرخد تو را و باغ مي چرخد من نمي گويم خيل شب بوهاي شادابي كه مي چرخند و مي جوشند و مي رويند مي گويند: "در چه چشمي" "با چه آييني" "چنين آيينه آرايي است" من نمي دانم تو را آنسان كه بايد گفت من نمي گويم از تو گفتن پاي دل در گل بالهاي شعر من در بند من نمي گويم خيل بارانهاي بارآور كه مي بارند و مي پويند و مي جويند مي گويند: "تا نفس باقي است " زيبا "فرصت چشمت تماشايي است"
سارا مسينايي در روز اول تابستان 1361 در تهران به دنيا آمد. او كه سالهاست ساكن غربت است سپيده هاي نوجواني اش را با نام " يك خليج فاصله " در سال 1383 در ايران منتشر كرده و مجموعه ي " پندارهاي بي قراري" كه شعر زير از اين مجموعه انتخاب شده ، دومين مجموعه شعر ايشان مي باشد. این قطعه شعر زیبا را با هم می خوانیم . . . بهانه ي خفتن در پناه همين سرودن ها به خواب مي روم و تو هستي در انزواي پلك هايم لميده اي با استكان خالي شده سيگار سوخته اي لاي انگشتانت قبل از من آمده بودي مي رسم ، تو بهانه ي رفتن سر می كني مي گريم پلك پلك از چشمانم مي روي در پناه همين سرودن ها به خواب مي روم تا تو باز بهانه ي رفتن از سر كني سارا مسینایی
با تبریک صمیمانه ی عید سعید فطر بر تمامی روزه دارن عزیز و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما آسمانیان
ضمن تسلیت ایام سوگواری مولا علی علیه السلام در این شبهای پرعظمت محتاج دعای خیر تمامی دوستان هستم.
این بار مثنوی کوتاه و بسیار زیبایی از این شاعر گرانقدر هم روزگارمان برای شما عزیزان می گذارم. و انشا الله در پست های بعد نیز سعی خواهم کرد بیشتر ازاشعار این آسمانی تبار استفاده بکنم. با توجه به وضعیت جسمی ایشان برایشان سلامتی و طول عمر را از خداوند مهربان آرزومندیم. باران تاريك آنكه آواز مرا آزرد و رفت بهترين تصنيف من را برد و رفت رفت و گرداب نگاهم را نديد رفت و طوفان هاي آهم را نديد واي بر آن روز سرد پر غبار واي بر آن جاده ي بغض انتظار من نگاهم سرد و باران خورده بود او تبسم بر لبش پژمرده بود من به عطر هوش خود الكل زدم گونه ي خود را برايش گل زدم اين رياي لحظه ي لبخند بود اين براي گريه ي من پند بود ناگهان لرزيد دست كينه ام زخم هق هق باز شد در سينه ام او لبم را ديد لرزان در سلام او به بغضم خيره شد در ازدحام من به گوش خود صدايش مي زدم سنج ويراني برايش مي زدم در خزان آخرين دم هاي او گريه كردم بر عزيزم هاي او اي مسافر هاي هايم را ببين ! زخمي لنگ صدايم را ببين ! بي تو چون تنها شدم با درد من با عزيزم ها چه خواهم كرد من بي تو من با داغ خود دق مي كنم بي تو احساس شقايق مي كنم قطع كن اي آسمان يك لحظه برف اي عزيزم ها بگيريدش به حرف عشق من ! آتش مزن افكار من صبر كن اندازه ي سيگار من من تو را گم كرده ام دستم بگير من تلاطم كرده ام دستم بگير عين بغض سرد دلگيران شدم از خداحافظ مگو ، ويران شدم مثل خنجر تلخ و خونسردي برو اي خداحافظ تو نامردي برو اي خداحافظ خدا لالت كند روي نعش گريه غسالت كند آه چشم پرغبارم را ببين واي دست سوگوارم را ببين من پر از آه تو در آيينه ام سر بنه اي مهربان بر سينه ام من طنين گريه در گوش توام من تشنج هاي آغوش توام امشب اي كابوس لب ! پيشم بمان بر سر بالين تشويشم بمان من به دنبال سفر زين مي كنم جاده ها را بي تو نفرين مي كنم بي تو بايد زندگي را چيد و مرد بي تو بايد عشق را نوشيد و مرد بي تو لكنت بي تو لعنت بر عبور بي تو نفرين بر درختان صبور
با سلام خدمت تمامی دوستان همدل و همیشه همراه. نمیدونم دلیل این تاخیر طولانی مدتم رو چطور توضیح بدم و چگونه بیان کنم ... فقط می تونم اول از تمامی عزیزان عذر خواهی کنم و دوم اینکه از همه ی مهربانی های دوستان و عزیزانی که در این مدت سر زدند و پیغام گذاشته و یا نگذاشته اند صمیمانه تشکر و سپاسگذاری کنم. من برای خوانندگان و بازدید کنندگان این وبلاگ احترام خاصی قایل هستم و امیدوارم دوستان عزیز این غیبت رو خدای نکرده به حساب بی احترامی نگذارند. این بار با غزلی زیبا از شاعر جوان و خوب هم روزگارمون جناب فاضل نظری با شما همراه هستم ... و مثل همیشه منتظر و چشم به راه راهنمایی ها و نظرات ارزشمند شما مهربانان. از باغ مي برند چراغاني ات كنند تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند كه زنداني ات كنند اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه اي ست كه قرباني ات كنند
|
About![]()
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
عاشقانه ها
آلبوم تصاویر استاد شجریان |